خرید بک لینک

بالاخره من اومدمممم.

خیلی روزه روزانه نویسی نکردم ...فکر کنم 10 روزی شده.

من خوبم و روزا عم خوبن.

اگر دیگه بخوام یکی یکی روزا رو تعریف کنم که خیییلی میشه !! همینجوری هرچیز یاد اومد مینویسم

چهارشنبه هفته قبل بعد از کلاسا رفتیم با مهسا کله پاچه خوردیم. زبون و بناگوش . من نه زیاد دوس دارم و نه اونجوری ام که مثلا بدم بیاد. مثلا سالی یه بار و اینا میخورم. دیگه خواستیم یه تنوعی بشه

خوب بود چسبید .

پنج شنبه یه دونه کلاس داشتم. حال نداشتم به زور رفتم.

اخر هفته عم که به استراحت و انجام دادن کارام گذشت.

شنبه هاهم که تعطیلم

ظهره شنبه خوابیدم و عصری دیدم بابام اومده.صدام میزد میگفت سارینا خانوم بیا برات کیک کشمشی خریدم. منم فوری از تخت پریدم بیرون. اخه خیلی کیک کشمشی دوس دارم .مامانمم هات چاکلت درست کرد خیلی خوشمزه بودن.

شب بابام اینا رفتن خونه بابابزرگ مامان بزرگم ولی من نرفتم. رفتم حمام و دو تا از شلوارامو شستم .

یکشنبه که کلاس بودیم. بعدشم ذرت خوردیم. اینجا ک میریم دیگه مارو میشناسه. همیشه ذرت با قارچ و پینرشو میگیریم. هربار بهمون یه کارت میده ...5 تا که شد یه ذرت مفتی میده بهمون

دوشنبه یه کلاسه فلسفه داشتیم. چون از هفته دیگه امتحان میان ترما شرووع میشه همه در تکاپوی تهیه جزوه ان.

توی کلاس یکی دوتا بچه ها جزوه گرفتن ازم. بعد با مهسا و آرزو داشتیم تو راهرو میرفتیم که سمانه اومد گفت یه پسرا جزوه میخواد ازت. اینقدر این پسر سربه زیره . اصلا صداش درنمیاد. خلااصه منم دادم براش ببره تا بده بهش کپی بگیره. بعد دیگه خودش اورد پس داد و تشکر کرد. از دانشگاه اومدیم بیرون رفتیم اونطرف خیابون باز دیدم یکی از بچه ها داره صدام میکنه. برگشتیم دیدیم همونه که عاشق مهساس اونم جزوه ها دو درس رو گرفت ببره کپی و یکم صبر کردیم تا پس اورد. آرزو میگفت میترسم برسیم بلوار و ببینیم هنوز بچه عا دارن دنبال جزوه عا تو میدون اخه خیلی مرتب مینویسم. تاریخ و شماره جلسه و ایناهم میزنم

بعدشم که آرزو دوس پسرش اومد دنبالش. من و مهسا عم دوتایی اومدیم. رفتیم ذرت خوردیم که بارون گرفت. وااای خیلی خوب بود.

بعدشم رفتم دفتر تا ظهر. میخواستم از کتابخونه ی بابام کتاب بردارم. بابام میگفت هی اینارو میبری و نمیاری. خالی کردی کتابخونه رو

میارم میذارم تو کتابخونه خودم

بعدشم رفتم کتابخونه میرداماد و چندتا کتاب گرفتم.

اومدم خونه ناهار خوردم لالا کردم. عصرشم مطالعه میکردم.

دوشنبه شب همینجور که داشتم میخوابیدم فهمیدم داره بارون میاد. اومدم دم پنجره. وااای خیلی خوب بود. با یه حس خیلی خوب و قشنگی خوابیدم

صبح ۸ کلاس داشتم.سوییتشرت زرشکیمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون. زمینا خیس بود و هوا سرد. چقدرررر خوبه این هوا. هی بچه ها میگفتن چقدر این سوییتشرتت خوشگله و رنگش بهت میاد. آرزو میگفت تا از دره کلاس اومدی تو و دیدمت اینقدر ازت خوشم اومد

بعد از کلاس هم تا ۱ بیکار بودیم من و آرزو. مهساعم که هنوز نیومده بود. با آرزو رفتیم سیتی سنتر.میخواست برای تولد یه دوستاش کادو بخره.

دیگه رفتیم سراغ نقره فروشی ها. وای یه نیم ست خیلی ناز دیدم کلی دلم خواستش.ولی نخریدم

آرزوعم برای دوستش یه گردنبد خیلی ناز خرید.

بعدم رفتیم کافه.

بعد برگشتیم دانشگاه و مهساعم اومد و رفتیم کلاس.

تا ۶ عصر کلاس داشتیم.واسه کلاس آخری پسرا شیرینی خریده بودن ! دیگه اول کلاس خوردیم.

روی جعبه هم یکی یکی اسماشونو نوشته بودن و جلوش نوشته بودن : استاد پاسم کنید

بعد یکیشون داد به استاد گفت برام جواب بنویسید. استاد هم نوشت : تو روحت

البته بلند نگفت. اخره کلاس من و مهسا رفتیم دره جهبه رو پیدا کردیم ببینیم استاد چی براشون نوشت که خندیدن

اینه ها : کلیک

عصر بعد از کلاس پیاده با مهسا داشتیم میومدیم و حرف میزدیم. درمورد اونایی که توی کلاسمونن و متاهلن.

مهسا میگفت من شوهرم سیکل هم داشت نمیذارم بعد از ازدواج دیگه دانشگاه بره.

اخه خدایی پسرای متاهل کلاسمون خیلی شیطونی میکنن. مثلا یکیشون با یه دخترا دوسته. همشون مثلا با دخترا ناهار دسته جمعی میرن بیرون و...

به نظر من مردی که متاهل شد دیگه اصلا دانشگاه رفتن و قاطی مجردا بودن معنی نداره.....

کاری ندارم طرف خودش خوبه یا متعهده یا هررررچیزی. از نظر من مرد متاهل نباید دانشگاه بره و قاطی مجردا باشه.فوقش باید دانشگاهایی مثل پیام نور که غیرحضوری دارن بره. چون جلو چششششمم دارم میبینم و همش با مهسا میگیم وای بیچاره زنه فلانی ! خب وقتی یه مرد متاهل میاد قاطی دختر پسرای مجرد معلومه نتجیش چیه دیگه

هرچند یه خانومه متاهل هم تو کلاسمونه اونم بدجور سرو گوشش میجنبه و همش لاس میزنه با پسرا.

اینقدرررر رو من و مهسا حساسه. مثلا الکی الکی تو تلگرام بلاکمون کرده. یا مثلا تا ما رو میبینه خیلی حرصش میگیره و اصلا یه رفتارای زششششتی میکنه. درحالیکه ما هیچکار به کارش نداریم.

سه شنبه رفتیم من نیم بوت ببینم.چندتایی پوشیدم خوب نبودن. مهسا گفت صبر کن تا مدلای جدید بیاد بازم.

چهارشنبه هم ساعت 2 ظهر با مهسا رفتیم دانشگاه.

بعد از کلاسم رفتم سر کلاس مهسا اینا. حقوق تجارت داشتن. امتحان میان ترم هم قرار بود بدن.

اول که قرار بود من به جاش امتحان بدم چون شبیه همیم.ولی خب دیدیم خطرناکه بعد قرار شد من بیرون باشم و سوال هارو با اس ام اس برام بفرسته و منم جوابارو براش اس ام اس کنم

وای اینقدرررر این مهسا تقلب کردنش عاااالیه. خعیلی حرفه ایه.

خلاصه همینکارم کردیم. قشنگ سوالارو میفرستاد منم جواباشو میدادم.

بعدم به قول خودش با یه حس افتخاری پاشده برگشو داده و اومد بیرون.

رفتیم قلب سفید توی سعادت اباد و اسلایدر و سیب زمینی و موهیتو خوردیم.

تو راه که داشتیم میومدیم دوتا پسر واستاده بودن. یکیشون تا مارو دید به اون یکی گفت عه اینا دو قلوان؟ بعد گفت نه انگار نیستن.

یا مثلا یه دوستام سر دروازه شیراز ما رو دید گفت وای چقدر شما دوتا شبیه همید.

بعدشم که ساعت 7 عصر بود و من رفتم دفتر.

پنج شنبه هم از دانشگاه اس ام اس اومده بود کلاسا تشکیل نمیشه و خلاصه خونه بودم.

صبح داشتم بازی میکردم . رسیده بودم به مرحله 65 و دو روز بود این مرحله رو نمیتونستم رد کنم و مطمین هم شده بودم نمیتونم.. دادم داداش اولیم یه ربع نشد حلش کرد. حالت هوشی بود. اینقدر بهش افتخار کردم. من یکی که همیشه اعتراف کردم هوش داداش اولیم از هممون بالاتره. از ما که هیچ. مطمینم توی دنیا جزو باهوش ترین ادماس. اصلا استثناییه. همیشه سخت ترین و سطح بالاترین سوالای هوشی رو حل میکنه . دبیرستانشو تیزهوشان میرفت. توی تیزهوشان هم مخ ریاضی فیزیک بود. برعکسه من که ریاضی فیزیکم اصلا خوب نبود و خیلی بدم میومد.

ظهر هم قرار بود خالم برای ناهار بیاد و خونمونم که منفجر بود. تا ظهر کلی با مامانم کار کردیم و خونه رو مرتب کردیم و مامان ناهاره خوشمزه پخت.

خلاصه خالم اینا تا غروب اینجا بودن. عصر مامانم ترکوندمون. میوه و اجیل و نسکافه اورد. بعدش اب پرتقال. یکم بعدش بعدش اب هویج و شیرموز اورد که دیگه من نخوردم. میگم مامان تریا راه انداختی؟ شیک هم دارید؟

کلا مامانم همینطوره. خیلی ابمیوه میگیره. اب سیب و اب پرتقال و شیرموز و اب هویج و...

هرچند خالم اون روز زیاد روی مود نبود و همش با من کل کل کرد و یکم رو اعصابم راه رفت

ساعت 8 اینا رفتن.

ماهم قرار بود بریم سیتی سنتر. کلا منو سرمو بزنن تهمو بزنن سیتی سنترم.خب خیلی دوس دارم اخه یکی سیتی سنترو یکی هم خاقانی رو.

دیگه رفتیم یکم خرید کردیم و شام خریدیم اومدیم خونه.

دیروز هم باز مهمون داشتیم.خاله دومیم و دخترش از تهران اومده. با خاله چهارمیم و پسرش و مامان بزرگم و دایی و زن دایی مامانم قرار بود بیان

دیگه مامانم که از صبح همش توی اشپزخونه بود. منم یه دور دیگه جارو و گردگیری کردم. تعریف از خود نباشه من خانه داریم خیلی خوبه یعنی مطمینم بعدا ها هم هیچ مشکلی توی خانه داری ندارم.

مامانم هرچی گفت واسه نهار بیاید گفتن نه عصر میایم. دیگه مامانم هم عصرانه درست کرد. از این غذاها که توی سیخ چوبیه + از این غذاها که مرغه کوچولو کوچولو با قارچ و فلفل دلمس ( فک کنم خوراک مرغه اسمش)+ اسفناج درست کرد و هویج پخته شده گذاشت کنارش و یه نیمروی درستی هم گذاشت روش خیلی قشنگ شد. منم سالاد درست کردم و سبزی خوردن گذاشتم.

بعداز ظهر هم اماده شدم. یه شلوار طوسی پوشیدم با یه تیشرت بنفش که عرض یقه اش تا روی شونه باز بود و روی شونه یه بند میخوره.با کفش رو فرشیه بنفش و موهامم صاف کردم.ارایش کردم. خیلی خوب شده بودم

دیگه اومدن و خوب بود. هرچند من زیاد مهمونی دادنو دوس ندارم. مهمونی رفتنو خیلی دوس دارم

بعد خوبیش این بود ک زن دایی مامانم فکر کرده بود من فارغ التحصیل شدم و یه پاکت داد دستم. توش یه تراول بود. اول که نفهمیدم قضیه چیه و همینجوری تشکر کردم و پاکتو اودم گذاشتم تو اتاقم.بعد مامانم گفت فکر کردن تو فارغ التحصیل شدی.

شب هم که شیرینی خوشمزه خالم خریده بود با چایی خوردیم .

9 ایناعم که رفتن.

دیشب 12 خوابیدم تا 12 امروز.

یکم سرماخوردم. البته زیاد شدید نیست.

مامانم تا بیدار شدم اب پرتقال و قرص داد دستم.

بعدم گفت برو سر درست تو باید به فلان جا برسی و فلان بشی. کلی انرژی گرفتم.

خیلی خوبه که اینقدر روم حساب میکنن.

چند شب پیشا که نتایج ازمون قضاوت اومد یه پسرای ترم بالایی که ترم اخرشه قبول شده بود. تو گروه همه کلی بهش تبریک گفتن. البته قضاوت 5-6 مرحلس. حالا فعلا مرحله اولش که ازمون تستیه قبول شده.

بعد من کلی حسودیم شد اومدم به مامانم و داداشم گفتم. گفتن نه توعم قبول میشی و ناراحت نباش.

اخه از خانوما خیییییلی کم میگیرن برای قضاوت. چون فقط دادگاه خانواده قاضی مشاور داره که باید خانوم باشن. یا مثلا دادیار هم میتونه خانوم باشه. بقیه همه رو از مردا میگیرن.

خب شاید فقط 10-20 نفر از خانوما بخوان و ایییینهمه شرکت کننده.

11 ماه دیگه هم که آزمونه و من هنوز هیچی نخوندم.

راستش خودم زیاد قضاوت و وکالت نمیخوام. من کارشناس رسمی دادگستری دوس دارم. خییلی هم دوس دارم. یا هم سردفتری. این دوتا بیشتر هدفمن تا قضاوت و وکالت.

همش هم خب به نسبت سخته قبول شدنشون. سال به سال سخت تر میشه. تعداد شرکت کننده ها بیشتر میشه و ظرفیت ها کمتر. مثلا وکالت امسال اصفهان فکر کنم 80 نفر بخوان. یا مثلا تهران فکر کنم 120 نفر. البته اونجور که یادمه. حالا شاید بازم ظرفیت ها تغییر کنه. منظور اینکه ظرفیت ها پایینه..


+ اقا چندروزه توی اینستاگرام چند تا پروفایله دنبال میکنم. اینا 6 تا دختر پسرن . یعنی سه تا زوج. همش مهمونی و پارتی.

اصلا چندروز من عجیب درگیر فاز اینام. هرکس خواست سرگرم بشه بگه ایدی هارو بهش بدم.

خب من دیگه برم.

فعلا





برچسب: این روزها,این روزها که میگذرد جور دیگرم,این روزها هم میگذرد, نویسنده: طاها صالح‌پور تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 15:44

صفحه بندی